• هوادار صفحه فیس بوک ما شوید.
  • چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

    هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

    راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” .

    چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

    راننده با دیدن اسکناس گفت: “گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم!”

    مطالب مرتبط:

    1. افکار دیگران   مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و...
    2. دو گدا دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته...
    3. آهنگری که روحش را وقف خدا کرده بود   آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم...
    4. راز خوشبختی   روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد. او هشت‌سال تمام مشتاق...
    5. خرید شوهر یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به...
    برچسب :
    نویسنده : مدیر | تاریخ : ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ | موضوع : مطالب خواندنی

    ارسال نظر